X
تبلیغات
بروبکس صبا

بروبکس صبا

به قول المیرا: آپ هویجوری!

درود بر دوستان خلم!

ای نامردا!بابا!بهم خاطره بدید!به چه زبونی بهتون بگم؟؟اگه میخواید آپ کنم خواهشا خواهشا خاطره بدید!

اصلا بیا اعلامیه:به چند عدد خاطره توپ نیازمندیم!

راستی!تا یادم نرفته وبلاگ جدید خودمو معرفی کنم!اینم از لینکش: http://www.maha-kh.blogfa.com/ (نظر بدیدا!)

خوب!اینجا برنده ی مسابقه ی ۳ رو هم اعلام کنم!برنده کسی نیست جز:

.

.

.

.

پونه!

اینم از این!یادتون نره ها!فعلا!

+ نوشته شده در  جمعه 1390/05/21ساعت 22:14  توسط استاد  | 

مسابقه 3

باز هم سلام!

نمیدونم که آیا این مسابقه ها رو دوست دارید یا خسته کننده ست براتون....لطفا همگی نظراتتونو بهم بگید!خب؟؟

سوال: اوج وحشتتون تو مدرسه کی بوده؟یعنی کی از همه بیشتر ترسیدید؟

از کی ترسیدید؟مدیر یا معلم یا معاون یا آبدارچی؟کی ترسیدید؟سال اول یا دوم یا سوم؟اصلا تا حالا ترسیدید یا خیلی خجسته اید؟

ترسناک ترین موقعیت انتخاب میشه!پس لطفا با نظراتتون خوشحالم کنید!

(خیلی سخت شد نه؟؟وای به حالتون نظر ندیدا!)

فعلا تا پست بعدی!

+ نوشته شده در  شنبه 1390/05/08ساعت 20:19  توسط استاد  | 

پانتومیم های زینبی!!

باز هم سلام!

میرسیم به بحث شیرین پانتومیم اونم از نوع زینبیش!خودتون خوب میدونید پانتومیم زینبی چیه!واسه محکم کاری یه تعریف جامع براتون میکنم که کاملا به خاطر بیارید!:

به مجموعه ای از حرکات میگویند که توسط پدیده ای به نام زینب اجرا شده و به وسیله ی آن میتوان هرگونه احساسی را در مخاطب به طغیان در آورد!(اعم از وحشت خنده تحوع عشق نفرتو ...)!حالا به یک سری عوامل میپردازیم که میتونه یه پانتومیم رو زینبی کنه!

۱)حتما باید دارای عوامل باد های ناخواسته باشد!(ببینید چقدر من با ادبم اسم نگتم!)

۲)طریقه ی اجرا:ابتدا موضوع مورد نظر را با توجه به خط بالا انتخاب کرده و سپس با حرکت های مخصوص که نیاز به آموزش دارند سعی در فهماندن موضوع به مخاطب میکنیم!حال اگر مخاطب دارای هوش سرشار بوده سریع عمق مطلب را گرفته و فرار میکند!اگر هم دارای آی کیو ی پایین بوده که باز هم به خزعبلات او گوش میسپارد....

۳)مجری حتما باید خبره در گوزپیچ کردن مردم باشد!

هر که این سه را آویزه ی گوشش کرده به هلاکت وگرنه مسعود شده!

خوب زینب حان!اگه الان داری اینو میخونی میخوام بهت بگم عشقمی تو!میدونم که ناراحت نمیشی واسه همین قبل از نوشتن این مطلب بهت نگفتم که سوپرایز بشی!

با تشکز از بچه هایی که نظر میگذارند و همه ی اونایی که میخونند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/05/05ساعت 23:20  توسط استاد  | 

روز ارائه

سلام به دوستان گلم!

می خوام راجع به روز ارائه ی پروژه ها براتون بگم که واسه بعضیا چقدر خوب بود و واسه بعضی دیگه افتضاح!

بگذارید از روز قبلش شروع کنم....که داشتیم سالن رو میچیدیم....هر کی یه جا میرفت....از کلاسا جیم میزدیم!خلاصه خر تو خری بود!نصفیا که کف زمین داشتند پا میچسبوندند!منو پونه هم گوشو چشم میچسبوندیم!واااای!پونه یادته من چقدر حرص خوردم سر اون قضیه؟؟

خوب...بگذریم!میریم سر روز اصلی!هی این معلما میگفتند یکی سر غرفه باشه...مگه هیچکی تو گوش میرفت؟؟این درین هم دوربین به دست شکار لحظه ها میکرد!از اون طرف هی بچه ها باسد میرفتند سایت دبیراستان...فکر کنم سر ذو روز همه لاغر شده بودند از بس ۸ طبقه + یه حیاط درازو طی کرده بودند!

بعد میرسیم به ارائه ها....واااااااای!چقدر همه استرس داشتیم!من بد بخت که هیچی...اون بالا باید تنهایی ارائه میدادم!ولی بعد ارائه خداییش چقدر محبوب شدما!یکی آب میداد دستم...پونه سفت بغلم کرده بود!کاهه از اون ور داد میزد خیلی خوب بود ارائت...

وااااااااای!اختتامیه رو یادتونه؟؟این شریفی به صبا میران گفته بود که دست بزنید هماهن و بگید صبا...اگر نه یه نمره از فیزیک شیمیش کم میکرد!ما هم دفعه ی اول انقدر هماهنگ گفتیم واقعا که همه کف کردند!گند زدیم!

بعدشم از سرود باحاله و از همه مهم تر اون ویدئو ی درین با اون عکسای بامزه!درین یعنی من عاشقتم!

عجب روزایی بودندا!نه؟؟احساس میکنم زمان خیلی داره سریع میگذره....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/05/04ساعت 14:23  توسط استاد  | 

از همه چیز و همه جا

سلام دوستای عزیزم!

خوبید؟؟الان میخواید منو بزنید نه؟؟آآآآآآآآآآآآی!نهههههههههههه!نه نه!دمپایی نه!آخ!آآآآآآآی!آّخ!

بسه دیگه!به اندازه ی کافی زدید منو!خوب...الان میخوام از همه چیز و همه جا و به صورت قاطی براتون بگم!

اول از همه میرم سر تقلب های سر امتحان ها!یادمو سر امتحان نظری مهر بودیم سرمو برگردوندم دیدم زینب و نرگس دارن ریسه میرن از خنده...آخه تقلب هم انقدر ضایع؟؟؟چه روش هایی که نساختیم...مثلا صبا میران میومد برگه میچسبوند تو مقنعش بعد میگشیدش پایینو به هوای مرتب کردن مو ها....کارشو میکرد!!! 

و روزای آخر همه با هم مافیا بازی میکردیم...یادتونه درین چه ناقلا بود؟؟یادتونه صبا صدیقی همش شهروند میشد؟؟یا وقتی که مینا گیر داده بودند منو بندازین بیرون که مافیا هستم؟؟

اکیپ ما!یادتونه زنگای پروژه جیم میزدیم میرفتیم ساختمون دبیرستان بعد یکی پیانو میزد بقیه میرقصیدند؟؟واااااااااای!آخر سر هم یکی میومد جمعمون میکرد!(البته من که اصلا نمیومدم!!)

واااااااااااای!از خوراکیایی که زینب و نرگس و پونه سر کلاس میخوردند که دیگه هیچی!یه دفعه سر کلاس زری راصیه خانم نارنگی خورد...بوشو کلاس برداشت همه زدند زیر خنده!میدونستیم که راضیه س!بعد زری داد زد:کی داره ویتامین گیری میکنه؟؟

خوب....اینم از این...امیدوارم خوشتون اومده باشه!تا بعد!همتونو دوست دارم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/04/30ساعت 20:10  توسط استاد  | 

مسابقه 2

با سلام بر همه ی دوستان خوبم!ببخشید این آپ دیر شد!

خوب!ممنون از همه ی کسانی که توی پست قبلیم شرکت کردند.حرف های همتون خلاقانه بود و یاد آور خاطرات خوبمون.و همون جور که اعلام کردم المیرا برنده شد برای نظر سوسک زینب و چهره ی جذاب!(مطمئن باشید تقلب نکردم!)

و اما مسابقه ی ۲ با موضوع خاطره انگیز ترین حرف!به این صورت که هر کدومتون با پست هاتون یه حرفی که سر کلاس زده شد و از همه باحال تر و خاطره انگیز تر بود رو میگید.حالا اون میخواد حرف خودتون یا دوستاتون یا حتی معلما باشه.تو این یکی دستتون خیلی بازه...هرچی میخواید بگید!

پس خواهشا ناامیدم نکنید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/04/23ساعت 12:52  توسط استاد  | 

مسابقه 1

سلام بچه ها!

با دست پر برگشتم!با یه مسابقه که از قبل قولشو داده بودم!جریان از این قراره که هر کدوم از شما باید خاطره انگیز ترین وسیله ی مدرسه رو نام ببرید.یعنی یه وسیله ای تو مدرسه که خیلی باهاش خاطره داریم...حالا اون وسیله میتونه منگنه و میز و صندلی باشه تا آب دهن مرده!پس با پست هاتون امیدوارم کنید!برنده ی مسابقه رو هم خودم شخصا اعلام میکنم!منتظرتونم!

(پ.ن:وای به حالتون ببینید و پست ندید!)

+ نوشته شده در  جمعه 1390/04/17ساعت 21:24  توسط استاد  | 

یه سری نکات مهم راجع به وبلاگ

خوب بچه ها!دیدم لازمه که یه سری نکته رو هم به خدمتتون برسونم که به امید خدا اگه معلمی هم وبلاگ. دید ناراحت نشه و او هم بخنده!

۱)پس توهین به معلما ممنوع!

۲)اگه میخواید تند تند آپ کنم پس بهم خاطره بدید تا من بنویسم و بگذارم.مثل کاری که پونه و المیرا کردند.

۳)یه موقع سو تفاهمی پیش نیاد پگاه جان!عمو جون!این ایده ی این که وبلاگ بزنن و خاطره توش بنویسن که فقط ایده ی تو نبوده!فقط ایده ی من هم نبوده!خیلی از بچه های فرزانگان و مدارس دیگه هم همین کارو کردند.پس لطفا دیگه از این که ایده ی منه و اینا نزنید.چون این وبلاگ واسه همتونه.من در اختایارتونم که هرچی شما میخواید رو توش بگذارم و دوستیمونو حفظ کنه.

۴)میخواستم یه تشکر کنم که توی وبلاگ نظر میگذارید!خودتونم میدونید که چقدر اینو دوست دارم!میخواستم اطلاع رسانی کنم که تا دو یا سه روز دیگه میخوام توی وبلاگ مسابقه بگذارم!و پاسخ مسابقه رو هم باید با پست هاتون بدید.فقط خواستم که از الان بدونید و وب رو دنبال کنید!در آخر هم برنده ی مسابقه رو اعلام میکنم.

 

باز هم با تشکر از همه ی دوستای گل و خلم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/04/15ساعت 18:19  توسط استاد  | 

شنبه ی آخر

هاي!اين آپ راجع به شنبه آخر مدرسه هستش كه الميرا جان لطف كردن و ايدش رو دادن تا بنويسم و بگذارم.همه شنبه ي آخر سالو يادشونه؟؟؟كه شريفي گفت ميبرمتون تو حياط؟؟؟خوب بگذاريد از اول توضيح بدم!

روز شنبه آخر سال بود كه شريفي معلم فيزيك شيمي گرامي بهمون گفتند كه قراره بريم تو حياط و حال كنيم به جاي درس!ما هم خوشحال و خندون رفتيم از طرف مدرسه پيتزا سفارش داديم (نوشابشو هم خودم پخش كردم!)و گرد زمين نشستيم!بعد از اين كه شيكماي خالي رو پر ساختيم رفتيم جرات حقيقت بازي كنيم كه همين جا يه دو سه نفر از بچه هاي دوم به ما پيوستند!خلاصه!اگه يادتون باشه منم نامردي نكردم و هي چيزاي سخت گفتم و تهمينه ي بيچاره رو بدبخت كردم!يادتونه به مهديس عزيزم گفتم بايد 6 يا 7 تا كيف سنگين رو برداره دور حياد بچرخونه؟؟يادتونه يه نخ به كمر تهمينه بستم و گفتم آدرس بديد خودكارو بكنه تو شيشه نوشابه؟؟يادتونه زينب خانم فلان فلان شده يه شيشه آب سرد ريخت تو لباسم؟؟يا اون موقعي كه شريفي به مينا گفت كه بره از تو دفتر ياسريان دزدي كنه و بعد وسيله رو برگردونه سر جاش؟؟يادتونه؟؟

واااااااااااااي!چقدر خنديديم!يادش به خير واقعا!اميد وارم لذت برده باشيد!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/04/15ساعت 18:10  توسط استاد  | 

سوتی های بندی

اين پست اختصاص داده ميشه به سوتي هاي بندي!ابتدا يه تعريف كلي و جامع به زبان ساده از سوتي هاي بندي براتون ميكنم تا مطلب رو كاملا درك كنيد:

سوتي هاي بندي به مجموعه اي از سوتي ها ميگويند كه آنقدر ضايع بوده كه هر موجودي را به خنده وا ميدارد!

خوب!حالا اين يه توضيح هم ميخواد!نه؟ببينيد!اگه ازديدگاه فلسفي و عرفاني اين سوتي ها داراي چنان انرژي هاي مثبتي ميباشند كه بندي در كلاس درس به شاگردان وارد و به وسيله ي آن توانايي شوت كردن كلاس به هوا را دارد!

بچه ها!دقت كنيد گفتم مجموعه!يهني چي؟؟يعني يكي دو تا نيست!يه مجموعه ي كامله!مثل فرهنگ دهخدا!حالا قشنگ رو هر موجودي تمركز كنيد...ميگم هر موجودي يعني از انسان گرفته تا كرم خاكي و هيپوتالاموس و موجودات فضايي و گياهان دريايي!همه ميخندند!

خوب!حالا با توضيحات جامع من بهتر ميتونيد عمق فاجعه ي سوتي هاشو درك كنيد!اينم فقط يه چشمه:

1)افراد ها!(افراد جمعه،يه ها هم اضافه كني ديگه كاملا روي تعداد زيادشون تاكيد ميكني!)

2)طبق بررسي هاي انجام شده و محاسبات بچه هاي تيزهوش صبا،جناب خانم بندي در هر زنگ 120 عدد «بچه ها» به كار ميبرد!حالا خودتون حساب كنيد،تو يه روز چند تا  «بچه ها» به كار ميبرد؟

3)سيب ميخوري انگار داري موز ميخوري!(از نظر علمي جديدنا ثابت شده كه سيب با موز فرقي نداره!)

4)سر كلاس هاي شيرين بندي علاوه بر درس از اطلاعات مفيد عمومي او هم بهره مند ميشويم و به مقايسه ي اطلاعات و پردازش اون ها ميپردازيم...به اين صورت كه كامپيوتر را با رايانه ميقايسه ميكنيم!(یعنی من عاشقشم!)

5)سركار خانم بندي از ادبيات خيلي قوي برخوردار هستند،بدين صورت كه ميگويند:اتاقك بزرگ!يعني اتاق كوچك بزرگ!

6)خود يارو با عكسش تو سايت بودند!يعني هم يارو،شخصا تو سايت مجازي حضور داشت و هم عكسش بود!

7)ميبيني دو تا خواهر دوقلو عين همند،با هم مو نميزنند ولي با هم فرق ميكنند!(البته اين از نظر اخلاقي بودا!)

خوب!بسه ديگه!شرط ميبندم الان كف اتاقتون افتادين و دلتونو از خنده گرفتين و توانايي بلند شدن رو نداريد!

در آخر لازمه اضافه كنم كه ما همه ي بچه هاي صبا از ته دل خانم بندي رو دوست داريم و هميشه بهشون ارادت داريم و بايد بدونند كه كلاساشون يكي از بهترين كلاساي درس بود برامون...اميدوارم كه ما رو به خاطر اذيت هايي كه بهشون كرديم ببخشند.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/04/11ساعت 20:34  توسط استاد  | 

کیههههههههه؟؟

باز هم سلام!به دليل ترافيك بالاي اعتراضات 302 ميخوام اين پست رو به اونا اختصاص بدم!(من و اونا نداره كه!)خوب...گويا بچه ها ***شون گرفته بود كه روزای آخر معلما رو زجركش كنن!ميومدند ميزشونو انقدر ميدادند جولو كه با يه تكون كوچولو از اختلاف سد ميوفتاد!(اينم شيوه ي جديد!)فيض نشسته بود داشت امتحان روخواني ميگرفت...يه هو ديديم نيست!فيض كووووووووووووووووووووو؟؟!باقري هم همينطور!با فيگور نشسته بود و دست هاشو با يه ژست خاصي گذاشته بود رو ميز...باقري كوووووووووووووووووووو؟؟(اوه اوه اوه!با این حرفم زینب جنازمو میگذاره رو دستتون!)انصاري كه ديگه هيچي!تكيه داده بود به ميز و كم مونده بود پرت شه پايين!فكر كنين اگه پرت ميشد...انصاری کووووووووووووووووووووووووو؟؟آخ جون!

(پ.ن:با تشکر از زحمات سارا جون!)

+ نوشته شده در  جمعه 1390/04/10ساعت 15:12  توسط استاد  | 

آهنگ های به یاد ماندنی

با سلام خدمت همه ی دوستان ارجمند.من برگشتم!اما این دفعه با آهنگ هایی که تک تک ما لحظات خوشی رو باهاش سپری کردیم (عموما بچه های ۳۰۱) .

سکوت:

روزای سخته نبودن با تو، خلا امید و تجربه کردم
داغ دلم که بی تو تازه می شد، هم نفسم شد سایه ی سردم
تورو می دیدم از اون ور ابر ها، که می خوای سر سری از من رد شی
آسمون و بی تو خط خطی کردم، چه جوری می تونی اینقده بد شی

سکوت قلبت و بشکن و برگرد، نزار این فاصله بیشتر از این شه
نمی خوام مثل گذشته که رفتی، دوباره آخر قصه همین شه

روزای سخته نبودن با تو، دور نبودنت و خط کشیدم
تازه م یفهمم اشتباهم این بود، چهره ی عشقم و غلط کشیدم
عشق تو دار و نداره دلم بود، اومدی دار و ندارم و بردی
بیا سکوتت و بشکن و برگرد، که هنوزم تو دل من نمردی

یه آسمون آبی:

یه آسمون آبی ، سقف اتاق منه
شبای من پر خورشید ، مثل روزام روشنه
یه آسمون آبی ،سقف اتاق منه شبای من پر خورشید ، مثل روزام روشنه
آی ساده ها ، زرنگا ، که با هم قهرین همیشه
دنیا بدون خنده ، شوخی سرش نمیشه
فکر یه لقمه نونیم ، فکر کرایه خونه
بابا اونی که اون بالاس ، روزی رو می رسونه ، خودش روزی رسونه
یه آسمون آبی ، سقف اتاق منه
یه آسمون آبی ، سقف اتاق منه
شبای من پر خورشید ، مثل روزام روشنه

بیا بیا:

 وقتی ما با هم باشیم دستا تو دست هم

میسازیم لبخند رو حتی از یه قطره اشك

بیا و بشنو تو زیبا این حرف من

میزنه قلبم واست تو هر لحظه هم

تا ابد ما با هم میمونیم بگو كه میدونی عاشقت هستم من

بیا بیا عشق من

بیا بیا با من برقص

بیا بیا میخوام بگم

بیا بیا دوست دارم

 خوب!امیدوارم خوشتون اومده باشه!تا آپ بعدی بای!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/04/08ساعت 23:18  توسط استاد  | 

روز آشپزی

سلام دوستان!اين يكي همون جور كه از اسمش معلومه راجع به روز آشپزي هستش كه 100%مطمئنم همتون ازش خاطره داريد!خوب!يكي از روز هاي اسفند بود...پنج شنبه و روز آشپزي و بندي!واي!خلاصه هر كي يه چيز خوشمزه آورده بود.ميز ها رو چيديمو بعد از تشريف آوردن معلما (تازه با هزار ناز و عشوه!) شروع كرديم به خوردن! از ساندويچاي الويه ي ما گرفته تا لازانياي پونه اينا و ژله هاي مهديسينا!غارت كرديم!اون وسطا هم اين بندي يه قابلمه گرفته بود دستش هي از اين غذا ها كش ميرفت!ازشم ميپرسيدي ميگفت دارم واسه اردكاني ميبرم!البته بعدا دستش رو شد قابلمه رو كجا ميبرد!ديگه ظرفا خالي شده بود!همه حاشون بد بود انقدر خورده بودند!ميگم بد يعنی واقعا بد!بعدش آخر زنگ بود!رفتيم گوشه ي كلاس نشستيم!وااااااااي!فرض كنيد 20 30 نفر آدم تو اون چس مثقال جا چپيده بودند و داشتند آواز ميخوندند:يه آسمون آبي...سقف اتاق منه....يادش بخير واقعا!چه روزي بود!
+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/04/06ساعت 20:42  توسط استاد  | 

ماجرای دفترچه خاطرات زینب!

خوب!باز هم سلام!اين يكي حدس بزنيد از كيههههه!!؟؟؟ زينب كبرا!هر چيزي هم كه به زينب مربوت باشه،يه ريشه اي هم به باقري داره!سر امتحان نهايي بوديم...گويا اين زينب حواس پرت دفترچه خاطراتشو آورده بود بالا.خلاصه اين ناظما و اينا گير دادند بهش...اونم گفت باشه!دفترچه رو ميذارم رو ميز مراقب تا آخر امتحان برش دارم!امتحان شروع شد و اونم نشست....بعد من ديدم يهو زينب نيست!رفته فضا!نگو مراقبمون باقريه!وااااااااااااااااااااااي!خلاصه اين باقري اومد و نشست رو صندلي و دفترچه رو برداشت و شروع كرد به خوندن خاطرات اين زينب بد بخت!(باقري ميدونست كه اين دفتر زينبه!چون قبلا براش توش چيزي نوشته بود!)زينب سفيد از امتحان اومد بيرون!فكر كردم كم مونده غش كنه!پرسيدم مگه چي شده؟؟گفت:ديشب خير سرم اومدم مخم رو خالي كنم تو اين دفترچه ي لامذهب...نوشتم: «من از چي اين باقري خوشم مياد؟؟؟خوشگله؟؟؟ نه والا!خوش اخلاقه؟؟ نه والا!!» حالا بچه ها!خودتون قضاوت كنيد!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/04/05ساعت 23:29  توسط استاد  | 

یزد

خوب!اين يكي از يزده!باز هم نقل قول از پونه!:

يزد بوديم!(نه بابا!)...همه خواب بودند،فقط من و مها و سروناز و 2 و 3 نفر ديگه بيدار بوديم!از ساعت خوابم گذشته بود داشتم خل و چل بازي در مي آوردم!رفتم تو حموم تو وان دراز كشيدم!سروي گفت ممكنه خيس بشي!گفتم نه بابا!تا نشستم شلوارم خيس شد!بعد شلوار مدرسه رو درآوردم...يكي ديگه زيرش پام بود!از حموم اومدم بيرون....سروي اونجا بود...شلواره پرت كردم براش كه بذاره خشك شه!(زورگو!)بعد سروي هم حواسش نبود!شلوارم تالاپي افتاد تو كاسه توالت فرنگي!دیگه اونقدر این شلوارو چلوندیم رنگ و رو نداشت!این استادم از اون نگاه های عاقل اندر سفیح میکرد!(درست نوشتم؟؟)

+ نوشته شده در  شنبه 1390/04/04ساعت 23:59  توسط استاد  | 

××××کردن نظری مهر!

خوب...اولين خاطره از كلاس نظري مهر هستش!يه روز يك شنبه،نظري مهر كه سگ اخلاقم بود(ببخشيد!)بهمون گفت جزوه ها رو تصحيح كنيم....خلاصه اون طبق معمول خواب و ما هم در حال صحيح كردن بوديم كه كم كم حرف ها رو يه جا گير كرد!:نرگس و پونه و زينب!فقط اين 3 تا ميخوندند چون هيچ كس ديگه اي نميخوند!اين نظري مهر هم هموين جور سرش تو كار خودش بود و هيچي حاليش نبود!ما هم خنده هاي ريز ميكرديم(قابل توجه پونه!)...مرده بوديم از خنده!بعد از يك ساعت و نيم تازه خانم سر بلند كرده ميگه:نوبت كيه؟؟؟چرا من فقط 3 تا صدا ميشنوم؟؟؟هممون بلند خنديديم كه اونم يه دادي سرمون زد كه به خدا كلاس به لرزه درومد...چرا؟؟چون خانم بهش بر ميخورد كسي اونو ضايع كنه(حالا نيست خودش هيچكي رو ضايع نميكرد!)بيچاره اين زينب و پونه و نرگس اومدن ماسماليش كنن ،منفجر شد گفت ازتون نمره كم ميكنمو از اين تحديدا!بابا!آخه يكي نيست بهش بگه تو كه زن حامله اي،پا به ماهي اصلا چرا مياي مدرسه؟؟چرا 4 طبقه پله رو ميري بالا؟؟يكي نميگه واست بده!واي!ميدونيد...فكر كنم اون ترك ديوار كلاس به خاطر داد اونه!...يادتونه؟؟

 

 

خوب!حالا از زبون يكي از شاهدام براتون ميگم!اين شما و اينم پونه:

طبق معمول كلاس نظري مهر حوصله سر بر بود!داشتيم امتحان نهايي حل ميكرديم،منم نوشته بودم.نوبتم شد به زينب گفتم تو به جام بخون،بعد تو من ميخونم...نظري مهرم كه نگاه نميكرد!پس اوكي بود!زينب به جام خوند.بعد نرگس كه بعدي بود صبر نكرد كه من بخونم!منم تا نرگس تموم كرد سوال بعدو خوندم!تا اين كه چند تا امتحان صحيح كرديم!كه يهو نظري سرشو بلند كرد!گفت:پس چرا از اون ور كلاس صدا نمياد؟؟ما هم فكر كرديم ميخنده لابد...گفتيم چون ما ميخونيم و هرهر خنديديم!يه هو عصباني شد....اوه اوه!اول كه قهر كرد!بعد گفت نمره كم ميكنم!بعد گفت ديگه سوال صحيح نميكنم!يه دقيقه بعدش همه رو صحيح كردا!منم عربيمو 20 شدم!ولي ****شدا!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/04/04ساعت 23:30  توسط استاد  | 

مقدمه!

با سلام خدمت همه ی بروبچه های با مرام مدرسه ی صبا!ممنون که از وبلاگم دیدن میکنید!

هدف از ساخت این وبلاگ جمع بچه ها-یادآوری خاطرات و همچنین جلوگیری از فراموش کردن هم دیگه است.(بیا!اینم یه راه حل خفن برای حرف های نعمت در روز آخر!)

می خوام تموم حرف ها-خاطرات-و همه ی لحظه های قشنگی رو که با هم داشتیم جلوی چشمتون بیارم.اگه دیدید یه چیزی رو فراموش کردم (اعم از خاطره و حرف و ...)ای میلمو که دارید!حله!

من هم سعی میکنم خاطراتی رو بگذارم که هر ۲۴ نفر کلاس ۳۰۱ به یاد بیارن!پس تا ۹۵۹۵...این وبلاگو دنبال کنید!

پ.ن:راستی!نظر یادتون نره!

+ نوشته شده در  شنبه 1390/04/04ساعت 22:15  توسط استاد  |